غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
512
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
طرف دشمنان نهاد مثنوى چو شاه جهانگير عالىمكان * خبر يافت از جرات اوزبكان بيفشرد پاى ظفر در ركاب * روان گشت سوى عدو كامياب لواى همايون فلكساى شد * فروغ مهش عالمآراى شد يمين و يسار شه رزمخواه * شد آراسته از سران سپاه ز بسيارى شوكت غازيان * قوى شد دو بازوى شير ژيان يلان زرهپوش آهنقبا * بدل جمله را حب آل عبا ز پيش و پس موكب شهريار * نهادند رو جانب كارزار سنان يلان فتنهانگيز شد * بطعن مخالف زبان تيز شد برآمد همه تيغها از نيام * چو خورشيد از طارم نيلفام و در نواحى محمودى تقارب فريقين بتلاقى انجاميده از هردو طرف آواز نفير و ناى رزين بلند گشت و صداى كوركه و سورن از ذروهء سپهر برين درگذشت نظم دم ناى برشد برين سبز كاخ * و زان باد بشكست بر سدره شاخ شد آن صور غارتگر زندگى * سرافيل را داد شرمندگى گرد معركه نبرد باوج فلك تيز گرد رسيد و غبار سم ستوران گيتىنورد نقاب رخسار آفتاب گرديد نظم غبار سپه بر فلك برد راه * شد انباشته چهرهء مهر و ماه چنان تيره شد مهر عالمفروز * كه شد آبنوسى چو شب عاج روز غازيان عظام نيزهاى افعى اندام بر دست گرفته روى بدشمنان آوردند و اوزبكان بهرام انتقام سهام خونآشام بر زه كمان نهاده عزم رزم كردند ازينجانب سنان شهاب سان غازيان موكب همايون نايره خون از شريان دليران ميگشاد و از آنطرف پيكان دلنشان سپاه محمد خان بر هدف سينه شجعان آمده نقد جان بباد فنا ميداد نظم ز رمح غازيان موكب شاه * روانشد خون دل از چشم بدخواه ز پيكان خدنك جيش خانى * سرآمد بر جوانان زندگانى و در آن اثنا كه بباد حملهء هژبران بيشه شكار و شدت صدمه نهنگان درياى كارزار آتش قتال اشتعال يافته خرمن حيات ابطال رجال ميسوخت و قطرات خون از تير و تيغ همچون باران از جوف ميغ فرو باريده در فضاى معركه عقود لعل و ياقوت مىاندوخت شاه كيانى مصاف حيدر اتصاف شمشير ذلفقار اوصاف از نيام انتقام آخته بمهميز شجاعت كامل و تازيانهء شهامت شامل جواد تيزرفتار دلدل آثار از جاى برانگيخت و بر قلب لشگر خصم بدگهر تاخته بهر حمله خون جمعى از فئه باغيهء ازبكيه با خاك راه برآميخت نهنگ سنان گران سنگش آهنك هركس نمود كشتى حياتش را در گرداب فنا انداخت و سحاب شمشير صاعقه بارش بفرق هركس سايه گسترد ( كالبرق الخاطف ) لباس وجودش را سوخته خاكستر ساخت نظم چو شاه جهانگير حيدر مصاف * برآورد شمشير كين از غلاف بهركس ز خيل عدور و نهاد * زمين را ز خون سرش رنك داد ز تيغ يمانى عيان كرد جام * تو گفتى كه شد آب تيغش مدام بهرسو كه ساقىگرى ساز كرد * سران را چو مستان سرانداز كرد و محمد خان شيبانى از روى اختيار و اضطرار ساعتى پاى ثبات و قرار استوار داشته جنگى در پيوست كه از شدت ضربت حسام مغفر شكاف بهرام شديد الانتقام خائف شده سپر زرين آفتاب بر سر كشيد و از كثرت آمد شد سهام خونآشام سيمرغ توهم نموده در پس كوه قاف پنهان گرديد نظم ز آمد شد ناوك جان شكار * فلك خواست از پردلان زينهار ز الماس